فکر می کنم که مثلا پیر شده ام. مثلا شده ام یک پیرمرد هشتاد نود ساله. فکر می کنم که مثلا روز آخر زمستان 1450 است و من توی خانه ام نشسته ام تا سال تحویل شود. دارم به این فکر می کنم که آن روز چه حال و روزی خواهم داشت. اگر تا آن روز زنده بمانم احتمالا تنها هستم. احتمالا بیش تر اطرافیانم مرده اند. لابد "زنم" هم عمرش را داده به شما. اگر لاک پشت هم بزرگ کرده بودم بعید بود نود سال عمر کند، زن بیچاره ام که جای خود دارد! لابد بچه و نوه و نتیجه ای هم دورم نیست. آخر ِ آخرش شاید یه دونه بچه داشته باشم و شاید یک نوه. آن ها هم احتمالا هفتاد سال دیگر آن قدر بدبختی و گرفتاری دارند که حال و حوصله ی یک پیرمرد چلاق و چروکیده را نداشته باشند. شاید دو سه تا دوست کچل و درب و داغون برایم باقی مانده باشد که سال را کنار آن ها تحویل کنم. ولی این هم بعید است. چون احتمالا حوصله ی چهارتا آدم قراضه تر از خودم را نداشته باشم.
هر جور که حساب می کنم، احتمالا تنها هستم. پس بقیه ی فکر را با فرض تنها بودن پی می گیریم.
احتمالا تنهایی یک پیرمرد هشتاد و خورده ای ساله ختم می شود به مرور خاطرات. خود ِ پیرم را می بینم که نشسته ام کنار سفره ی هفت سینی که به همان صورت سنتی چیده ام. فکر می کنم آدمی به آن سن و سال حتما کلی خاطره از بهارهای گذشته اش دارد. شاید یاد اولین باری که عاشق شده بیفتد، شاید یاد اولین شکست عشقی، شاید یاد اولین کتکی که روز آخر قبل از عید از معلم شان خورد بیفتد. شاید یادش بیاید که این بچه ی مزخرفی که تربیت کرده، توی یکی از روزهای نزدیک عید به دنیا آمد. همان روزهایی که خیابان ها پر از آدم علاف بود که پی خرید عید بودند و رسیدن به بیمارستان غیرممکن. شاید یادش بیاید که آن روز چقدر به زمین و زمان و بهار و عید و آدم و چیزهای مختلف دور و برش فحش داده. شاید یاد ماشین خوشگلش بیفتد که دو روز قبل از عید پنجاه سال پیش دزدیدنش. شاید یاد زنش بیفتد که بهار دو سال پیش هیچ وقت از خواب بیدار نشد. شاید یاد نوه اش بیفتد که همیشه روز اول عید یواشکی چشمش به جیب پدربزرگ ِ حالا تنهایش بود. شاید برود به روزی که برای اولین بار تگرگ بهاری را دید. شاید یاد تصویر محوی از ناظم مدرسه شان بیفتد که تهدیدش می کرد تا آخر عید توی مدرسه حبسش خواهد کرد. شاید یادش بیفتد که چقدر احمق بود که حرف آن مردک روانی را باور کرده بود. حتی شاید یاد رویاهایی که داشت بیفتد. شاید یاد روزی بیفتد که فکر می کرد اگر نود سالش بشود چه شکلی خواهد بود؟ قوز کرده؟ عصا قورت داه؟ چاق؟ خیلی لاغر؟ از کار افتاده یا ...؟ شاید یادش بیاید که هیچ وقت فکر نمی کرد این شکلی بشود.
آره. یک آدم حدودا نود ساله، حداقل از شصت هفتاد تا بهار خاطره دارد. حتما وقتی مرورشان کنم اشکی هم به چشمم بیاید. شاید هم لبخند مرده ای گوشه ی لبم بنشیند. ولی هر چه که هست احتمالا برای چند لحظه هم که شده از تنهایی فرار می کنم. بعد از این اشک و لبخند بی حاصل هم لابد دوباره تنهایی است که هجوم می آورد روی سرم! احتمالا همان طور پای سفره می نشینم تا سال تحویل شود. نمی دانم چند دقیقه مانده، ولی هر چه که نزدیک تر می شود، دلم بیش تر می لرزد. راستی چرا این دل لعنتی این طوری می لرزد؟! خوب یادم هست وقتی که بچه بودم، همیشه این ثانیه های آخر سال هیجان زده می شدم. ولی الان می ترسم. آن موقع شوق بزرگ شدن داشتم شاید و حالا ترس پیر شدن. ترس پیرتر شدن. شاید هم ترس مردن!
احتمالا آن موقع شروع می کنم به فکر کردن. نمی دانم به چی، ولی حتما فکر خواهم کرد. اصلا از یک پیرمرد نا امید، غیر از مرور خاطره و فکر کردن کار دیگری هم مگر بر می آید؟! شاید یاد هفتاد سال پیشم بیفتم که یکی از همین روزهای دم عید بود که با "سعید" راجع به معجزه حرف می زدیم. که من گفتم معجزه ای در کار نیست و سعید تا آخر همان سال خودش را کشت که چشمم را به معجزه باز کند. شاید آن موقع هنوز هم معجزه را ندیده باشم. اگر سعید زنده بود حتما این را بهش خواهم گفت. اصلا شاید هم فکر کنم به این که با هفتاد سال پیشم چه فرقی کرده ام. به این نتیجه می رسم که آن موقع از پله ها که بالا می رفتم نفسم نمی گرفت، ولی حالا که از پله ها بالا می روم احساس می کنم دارم می میرم. فرق دیگری هم دارم. آن موقع انتظار این ثانیه ها را می کشیدم، حالا از این ها فراری ام.
فکر می کنم این لحظه ها که بگذرند، سال که تحویل بشود، من پیرتر شده ام. نه مویی قرار است سفیدتر بشود، نه دندانی می خواهد بیفتد و نه پشتی قرار است خمیده تر شود. فقط منم که دارم پیرتر می شوم. منم که امیدم کم تر می شود. منم که با مرگ گرم تر می گیرم. منم که دنیا را از دست می دهم.
دیگر فکر نمی کنم که نود ساله ام. فکر می کنم همین الان است که من بیست وسه ساله ام. فکر می کنم همین چند روز پیش که سال تحویل شد پیرتر شده ام. فکر می کنم چه زود همه ی این روزها دارند تمام می شوند. فکر می کنم...
نه، دیگر فکر نمی کنم. دارم می بینم. می بینم که هر روز پیرتر می شویم. می بینم که خودمان هم خبر نداریم که پیرتر می شویم!
هر جور که حساب می کنم، احتمالا تنها هستم. پس بقیه ی فکر را با فرض تنها بودن پی می گیریم.
احتمالا تنهایی یک پیرمرد هشتاد و خورده ای ساله ختم می شود به مرور خاطرات. خود ِ پیرم را می بینم که نشسته ام کنار سفره ی هفت سینی که به همان صورت سنتی چیده ام. فکر می کنم آدمی به آن سن و سال حتما کلی خاطره از بهارهای گذشته اش دارد. شاید یاد اولین باری که عاشق شده بیفتد، شاید یاد اولین شکست عشقی، شاید یاد اولین کتکی که روز آخر قبل از عید از معلم شان خورد بیفتد. شاید یادش بیاید که این بچه ی مزخرفی که تربیت کرده، توی یکی از روزهای نزدیک عید به دنیا آمد. همان روزهایی که خیابان ها پر از آدم علاف بود که پی خرید عید بودند و رسیدن به بیمارستان غیرممکن. شاید یادش بیاید که آن روز چقدر به زمین و زمان و بهار و عید و آدم و چیزهای مختلف دور و برش فحش داده. شاید یاد ماشین خوشگلش بیفتد که دو روز قبل از عید پنجاه سال پیش دزدیدنش. شاید یاد زنش بیفتد که بهار دو سال پیش هیچ وقت از خواب بیدار نشد. شاید یاد نوه اش بیفتد که همیشه روز اول عید یواشکی چشمش به جیب پدربزرگ ِ حالا تنهایش بود. شاید برود به روزی که برای اولین بار تگرگ بهاری را دید. شاید یاد تصویر محوی از ناظم مدرسه شان بیفتد که تهدیدش می کرد تا آخر عید توی مدرسه حبسش خواهد کرد. شاید یادش بیفتد که چقدر احمق بود که حرف آن مردک روانی را باور کرده بود. حتی شاید یاد رویاهایی که داشت بیفتد. شاید یاد روزی بیفتد که فکر می کرد اگر نود سالش بشود چه شکلی خواهد بود؟ قوز کرده؟ عصا قورت داه؟ چاق؟ خیلی لاغر؟ از کار افتاده یا ...؟ شاید یادش بیاید که هیچ وقت فکر نمی کرد این شکلی بشود.
آره. یک آدم حدودا نود ساله، حداقل از شصت هفتاد تا بهار خاطره دارد. حتما وقتی مرورشان کنم اشکی هم به چشمم بیاید. شاید هم لبخند مرده ای گوشه ی لبم بنشیند. ولی هر چه که هست احتمالا برای چند لحظه هم که شده از تنهایی فرار می کنم. بعد از این اشک و لبخند بی حاصل هم لابد دوباره تنهایی است که هجوم می آورد روی سرم! احتمالا همان طور پای سفره می نشینم تا سال تحویل شود. نمی دانم چند دقیقه مانده، ولی هر چه که نزدیک تر می شود، دلم بیش تر می لرزد. راستی چرا این دل لعنتی این طوری می لرزد؟! خوب یادم هست وقتی که بچه بودم، همیشه این ثانیه های آخر سال هیجان زده می شدم. ولی الان می ترسم. آن موقع شوق بزرگ شدن داشتم شاید و حالا ترس پیر شدن. ترس پیرتر شدن. شاید هم ترس مردن!
احتمالا آن موقع شروع می کنم به فکر کردن. نمی دانم به چی، ولی حتما فکر خواهم کرد. اصلا از یک پیرمرد نا امید، غیر از مرور خاطره و فکر کردن کار دیگری هم مگر بر می آید؟! شاید یاد هفتاد سال پیشم بیفتم که یکی از همین روزهای دم عید بود که با "سعید" راجع به معجزه حرف می زدیم. که من گفتم معجزه ای در کار نیست و سعید تا آخر همان سال خودش را کشت که چشمم را به معجزه باز کند. شاید آن موقع هنوز هم معجزه را ندیده باشم. اگر سعید زنده بود حتما این را بهش خواهم گفت. اصلا شاید هم فکر کنم به این که با هفتاد سال پیشم چه فرقی کرده ام. به این نتیجه می رسم که آن موقع از پله ها که بالا می رفتم نفسم نمی گرفت، ولی حالا که از پله ها بالا می روم احساس می کنم دارم می میرم. فرق دیگری هم دارم. آن موقع انتظار این ثانیه ها را می کشیدم، حالا از این ها فراری ام.
فکر می کنم این لحظه ها که بگذرند، سال که تحویل بشود، من پیرتر شده ام. نه مویی قرار است سفیدتر بشود، نه دندانی می خواهد بیفتد و نه پشتی قرار است خمیده تر شود. فقط منم که دارم پیرتر می شوم. منم که امیدم کم تر می شود. منم که با مرگ گرم تر می گیرم. منم که دنیا را از دست می دهم.
دیگر فکر نمی کنم که نود ساله ام. فکر می کنم همین الان است که من بیست وسه ساله ام. فکر می کنم همین چند روز پیش که سال تحویل شد پیرتر شده ام. فکر می کنم چه زود همه ی این روزها دارند تمام می شوند. فکر می کنم...
نه، دیگر فکر نمی کنم. دارم می بینم. می بینم که هر روز پیرتر می شویم. می بینم که خودمان هم خبر نداریم که پیرتر می شویم!




